آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟

تعریف کرد: من و شوهرم قبل از ازدواج خیلی همدیگه رو دوست داشتیم و بعد از ازدواج هم همین طور ولی یه هو ارتباطمون به شدت تیره و تار شد. با مامان و خواهرم رفتیم پیش یه دعانویس! بهمون گفت یه پلاستیک از خاک باغچه تون رو بیار. خاک رو بردیم، یه سطل رو پر از آب کرد گذاشت، توش هیچی جز آب نبود. بعد همون خاک رو ریخت توی سطل پر از آب و یه چاقو هم به مامانم داد که هم بزنه، بعد یه سری ورد و اینا خوند. در همین حین! یک سری روح!!! دور ما می چرخیدن که من می دیدم ولی مامان و خواهرم نمی دیدن! (یه سری تشریفات دیگه هم تعرف کرد) تا اینکه وقتی کارشون تموم شد، به مامانم گفت حالا هر چی تو سطل هست بیرون بیار! مامانم تکمه ی مانتو، دستمال خونی مربوط به شب زفـ ـاف مامانم!، بند ساعت حمید (شوهرش) و ... رو بیرون آورد! یک میلیون! هم بهش پول دادیم و از اون به بعد ارتباطمون به شدت بهتر شد! و این جوری بود که من بهش اعتقاد پیدا کردم و ...


اصلا کاری به این ندارم که این اتفاق تا چه حد واقعی بوده، موضوع مهم تر اینه که چرا ما آدم ها باید این قدر خودمون رو ضعیف بدونیم؟ انسان ها این قدر ناتوانند که برای پیش بردن کارها و به ثمر رسوندن خواسته هاشون باید به دعا و جادو و جمبل رو بیارن؟ احتمالا درصد خیلی کمی از این ها درست هست و تا جایی که می دونم توی قرآن هم بهش اشاره شده (هرچند آدما رو از انجامش به شدت منع کرده) ولی با همه ی این ها وقتی ما اشرف مخلوقاتیم چرا از جن ها کمک می طلبیم؟


وقتی این داستان ها رو تعریف می کرد، من جدا از اینکه یادِ آخرین آیتم های مرد دو هزار چهره می افتادم و می خندیدم، یادِ قسمت هایی از هری پاتر و محفل ققنوس و معجون عشق افتادم. یه لبخند عمیق نشست گوشه ی لبم و آروم زمزمه کردم: به چه قیمتی؟

منو اصلي
جستجو
تشکر
3.35
قالب از: مژده